وقتی زخم خنجر دوست ، بهترین لباس من بود
همیشه روش نمیشد ای بداد من رسیده تو روزای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم توی کوچه های وحشت متن ترانه و آهنگ از سایت ایران ترانه وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود تو با دست مهربونی بتنم مرحم کشیدی برام از روشنی گفتی پرده شبو در یدی تو برو سفر سلامت غم من نخور که دور ی برای من شده عادت ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من بسلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من مقصدت هرجا که باشه هر جای د نیا که باشی اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری حکایت ******** در دنیایی که فقط سکوت بود و سکوت به تو گفتم سلام در دنیایی که دلواپسی هایش مجالم نمیداد به تو گفتم سلام میخواستم از بی پناهی پروانه دلم برایت بگویم و از دل تنگم که مدتی ست ترانه سرایی نمیکند در سالهای بی ترانه ام کجا بودی چرا اینقدر دیر آمدی کجا بودی تا صدای اشک قلمم و ناله کاغذم را بشنوی همه دنیا برایم چهار دیواری زندان بود همیشه در دور دست دریا تو را تصور میکردم تمام اشکهایم را به تو هدیه کرده بودم در نبودنت با یادت مست بودم خدا را در مستی تو صدا میکردم غمها را در مستی یادت رها میکردم تا اینکه آمدی و دستانت را به من هدیه دادی تا اینکه آمدی و از عشقت مست ترم کردی و این دل بیقرارم را در شمار عاشقان قرار دادی من روز و شب را با عشق تو سر کردم آیینه روح و مرهم دل مجروحم شدی دل و چشم را برایت خانه کردم وابسته نگاه وعاشق دل پاکت شدم هم قدم میشوم با تو و شریک خنده و گریه ات خواهم شد در شعرهایم عطر تو را میگنجانم و گل نامت را سر فصل گلهای عالم میکنم قسم به پاکی قطرات باران که برایم مقدسی قسم به تمامی ستاره ها که تک ستاره آسمان دلمی قسم به تمام فرشته ها که تو خود فرشته ای قسم به تمامی معجزه ها که تو خود معجزه ای دستانم را بگیر و بگذار آغوشت دنیای من باشد و در عمق نگاه چشمان زیبایت بمیرم خسته ام میفهمید؟!خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.خسته از منحنی بودن و عشق.خسته از حس غریبانه این تنهایی.بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.بخدا خسته ام از حادثه ساعقه بودن در باد.همه عمر دروغ، گفته ام من به همه.گفته ام:عاشق پروانه شدم! واله و مست شدم از ضربان دل گل!شمع را میفهمم!کذب محض است،دروغ است،دروغ...!!من چه میدانم از،حس پروانه شدن؟!من چه میدانم گل،عشق را میفهمد؟یا فقط دلبریش را بلد است؟!من چه میدانم شمع،واپسین لحظه مرگ،حسرت زندگیش پروانه است؟یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟! به خدا من همه را لاف زدم!!بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!! باختم من همه عمر دلم را،به سراب !!باختم من همه عمر دلم را،به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!باختم من همه عمر دلم را،به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!بخدا لاف زدم،من نمیدانم عشق، رنگ سرخ است؟!آبیست؟! یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!عشق را در طرف کودکیم، خواب دیدم یکبار!خواستم صادق و عاشق باشم!خواستم مست شقایق باشم! خواستم غرق شوم،در شط مهر و وفااما حیف،حس من کوچک بود.یا که شاید مغلوب،پیش زیبایی ها!!بخدا خسته شدم،میشود قلب مرا عفو کنید؟و رهایم بکنید،تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟تا دلم باز شود؟!خسته ام درک کنید.میروم زندگیم را بکنم،میروم مثل شما،پی احساس غریبم تا باز،شاید عاشق بشوم!! آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند،آدمک خر نشوی گریه کنی همه دنیا سراب است بخند... آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند نمیدانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد ... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشام را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم ما که این همه برای عشق راستی چرا در رثای بی شمار عاشقان خون خویش را نثار عشق می کنند از نثار یک دریغ هم با این همه اما با این همه تقصیر من بود با این همه امید قبولی در امتحان سادهْ تو رد شدم تقصیر هیچ کس نیست از خوبی تو بود خیلی سخته که وقتی رود اشکات جاریه ندیدی اشکام رو وقتی رفتی چطور به چشمانم امان دیدن نمی داد نشنیدی بوی گل سرخی که برات آوردم وقتی تو باغ بودی نمی گفتی حرفات رو با من وقتی چشمات میگفتند نشیدی دوستت دارم وقتی سنگ شدی و رفتی نمی دونستی از قلبم وقتی برات بی قراری می کرد وقتی که به عشق تو می زد حس نکردی دستام رو وقتی تویه دستات بود ندیدی برق چشمام رو وقتی تو رو می دیدم ندیدی دلم رو چطور شکوندی وقتی رفتی نمی دونستم که... وقتی فهمیدم که دیر بود نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را مرگ: مرگ در قلب من است مرگ در ذهن من است مرگ هم راز و هم اواز من است لحظه ای از بدنم دور نمی گردد... پیش من جفت من است من همیشه به همه می گفتم: نکند ترس به دل راه دهید از مردن و هنوزم به همین معتقدم زندگی مثل گلیست که سر قبر عزیزی رویید و تو ان را چیدی پس تو هم یک مرگی یا که چون شعله ی شمع وسط راه سراشیبی باد باد هم یک مرگ است مرگ همچون سنگیست که رها می گردد از سر انگشت پسر بچه ی شاد شیشه ی پنجره ی خانه ی دل میشکند سنگ هم یک مرگ است و پسر بچه خدا... مرگ همچون اسیست که خدا در وسط بازی مشروط قمار شرط ان عمر بشر لحظه ای رو کرده ست حال ان شاخه گل زیبا را در درون یک تنگ که پر از اب زلال و قند است گر گذارید ز لطف زندگی می گیرد زندگی بعد از مرگ یا که ان شعله ی شمع در پناه تن یک ایینه ی پراحساس زنده می ماند و خوش زندگی منشوریست که اگر نور درونش تابی هفت رنگش بینی از جهنم تا حور ااز سرخ تا اوج بنفش من از این مرگ نمی ترسیدم تا زمانی که به من گفت: بیا تا برویم من از او ترسیدم لحظه ای لرزیدم رو به خود کردم و با خود گفتم: تو که این گونه قشنگش خواندی پس چرا ترسیدی؟! مرگ در پاسخ من چیزی گفت: لحظه ی تلخ وداع از دوصد دلبند است عمر تو شیشه ی ان پنجره ایست که به دست پسرک می شکند دل من از سنگ است. هیچ کس از پس این لحظه نبردست خبر هر کسی از نظر خویش کند تفسیرش زندگی پست ترین بازی تکرار زمانست ولی همه در بازی تکراری ان می لولند هیچکس خسته از این بازی نیست پس بیا تا برویم هیچ کس تا نرود پی نبرد ان جا چیست؟ پس تو هم هیچ مگو لحظه ای خشکم زد و سپس مرگ به من گفت: که ای گل روییده به قبر بغلی تو بیا تا برویم مرگ من کودک دلبند خودم بود که من را می چید کی میخواد یباد این مرگ راحتم کنم چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست، وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛ برای تو می تپد
این عاشق خجالتی
همش از پشت شیشه
میدید تورو یواشکی
لحضه ها رو میشمرد
تا که دوباره رد بشی
رد بشی با این نگاهت دلو اسون بکشی
انتظار میکشیدم صدای پاتو بشنوم
منتظر بودم بیای و عکستو بازم بکشم
دست پامو گم میکردم بند میومد زبونم
هر وقت که میخواستم بگم تویی وجود من
یه روزی جرئت دادم به این دلم
بیامو بهت بگم دوست دارم
اما تا اومدم پشت پنجره
دستاتو دیدم تویه دست دیگه
چشم انتظاری بسه دیگه
بیقراری فهمیدم بسه دیگه
از خدا خواستم خراب شه اسمونم
تا از این دنیا برم دل بکنم
اخه اونی که منو تنها گذاشت
قدر این عشق تو این دنیا نداشت
ای خدا اون منو پشت سر گذاشت
عشق شیشه ای اره فایده نداشت

یاور همیشه مومن
وقتی شب شب سفر بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
یاور همیشه مومن

حکایت دیده و دلم را برایت مینویسم


آه و ناله ی می کنیم
-که بی دریغ-
دریغ می کنیم؟
که با این همه...
اصلاً نه تو ، نه من!
که من
بد شدم!
یه تکیه گاه محکم مثل شونه هاش نداشته باشی ...
منتظر مرهم دوستیت برای این لحظه های دلتنگیم هستم ...




| Design By : Pichak |




